چون شبان بی ستاره قلب من تنهاست
من و من ومن و...بازم من !
من الان نرگس نیستم؛ یک کنتس روسی ام که ساکن پترزبورگ و در محافل بزرگان روسی شرکت داره ! تا 2هفته پیش هم احساس هندی های مهاجر درگیر درد غربت رو داشتم.اصولاً بدجور جو گیر شدم.این کتابا به طور مستقیم دارن رو مخم اثر میذارن.اولی ؛یعنی کتابی که الان دارم می خونم آنا کارنینا است از تولستوی.داستان خیلی جذابی داره؛الان وسط جلد دومم؛تا 2 روز دیگه تمومش می کنم.تنها نقصش از نظر من روند کند داستانه که خیلی آروم پیش میره و گاهی وقتا مجبورم می کنه از چند صفحه بگذرم و سانسور کنم تا زودتر تموم بشه؛البته بیشتر جلد اول.تو جلد دوم حاشیه داستان کمتر میشه و میره رو اصل داستان.این کتاب که تموم بشه میرم سراغ «غرورو تعصب»،بعدشم «پر». دومی ؛یعنی کتابی که چند وقت پیش تموم کردم خاک غریب بود از جومپا لاهیری .مجموعه داستان کوتاه؛بی نظیر بود. هرکدوم از داستانا رو که می خوندم؛مغزم مدتی درگیرش می شد؛واسه همین خوندنش یه ذره طول کشید.الان دنبال «همنام»و«مترجم دردها» دو کتاب دیگه همین نویسنده می گردم که هنوز پیداشون نکردم. دیشب یه احیای تک نفره گرفتم؛البته اول خونوادگی بود.کم کم یکی یکی رفتن خوابیدن؛نرگس موند و حوضش. تا حالا هیچ احیایی انقدر روم اثر نذاشته بود.خودم؛تنهایی؛تاریکی وخدا.البته احیای جمعی هم حس و حال خودش رو داره ولی من تصمیم گرفتم از حالا تا آخر عمر؛همه احیاها رو تک نفره بگیرم.لذتی که دیشب بردم و حالی که داشتم توصیف نشدنی. البته صبح بعد از سحری دیگه خوابم نگرفت و نشستم واسه خودم کتاب خوندم.تا بابام بیدار شد؛رفتیم باهم پیاده روی. پرنده پر نمی زد تو خیابون.خیلی خوب بود.بعد از اونم رفتیم پیاده روی با ماشین.الانم که اومدیم ؛بابام داره قران می خونه منم که اینجا.بقیه هم هنوز خوابند.جالبه که یه ذره هم احساس خواب آلودگی ندارم. این سحری خوردن هم شده معضل من ؛تا میاد خوابم بگیره،باید بیدار شم.اونم بخاطر اجبار بابا که میگه یا سحری می خوری یا روزه بی روزه.ولی قیافه هامون دیدنیه؛چون من صورتمو نمی شورم که خوابم نپره؛آبجی و داداشیمون هم بدتر از من ولی 5 دقیقه بعد دعوامون میشه ؛خواب نه تنها از سر خودمون بلکه از سر همسایه ها هم می پره ! اگه سوژه ای هم واسه دعوا کردن نباشه؛خودمون سوژه پیدا می کنیم چون سحری بدون بحث و دعوا و کل کل اصلاً مزه نمیده. پ.ن1: طاعات و عباداتتون قبول...شرمنده،یادم رفت بالا بگم. پ.ن2: چشام در اثر بی خوابی پف کرده؛با این چشمها و موهای بهم ریخته فرضیه داداشم مبنی بر اینکه من شبیه جیمی نوترونم خیلی شبیه واقعیته(کارتونش رو دیدین دیگه؛اگه ندیدین که خوشا به سعادتتون؛چرندترین کارتون دنیاست.حالم از اون پسره ی زشت و بی مزه بهم می خوره.کارتون فقط گارفیلد و عصر یخبندان؛1000 بارم که ببینم سیر نمیشم) پ.ن3:چهارشنبه قراره بابام، زهرا (خاله کوچولویمان)را ببره واسه ثبت نام؛دانشگاه شهید چمران اهواز.لیلا(دختر عمویمان) هم به عنوان راهنما قراره همراشون بره؛چون همون دانشگاه درس می خونه.منم که لیلا دعوت رسمی کرده برم همراشون؛بیچاره بابایی قراره سه تایی چه بلایی سرش بیاریم.یکی از یکی بدتر و شیطون تر.چه حالی بده این سفر یه روزه. پ.ن4:فکر کنم یادم رفته سلام کنم...پس سلام پ.ن5:خسته نباشید...منم برم یه فکری واسه سرو وضعم کنم تا داداشی بیدار نشده وگرنه با این شکل و قیافه سوژه ی مسخره بازیش تا 2روز جوره. پ.ن6:موفق باشید...خداحافظ وه! چه شب های سحر سوخته من خسته در بستر بی خوابی خویش در بی پاسخ ویرانه ی هر خاطره را کز تو در آن یادگاری به نشان داشته ام،کوفته ام کس نپرسد ز کوبنده ولیک با صدای تو که می پیچد در خاطر من «- کیست کوبنده ی در ؟» هیچ در باز نشد تا خطوط گم و رویایی رخسار تو را بازیابم من یکبار دگر... آه! تنها همه جا، از تک تاریک، فراموشی کور سوی من داد آواز پاسخی کوتاه و سرد «- مرد دلبند تو، مرد!» راست است این سخنان: من چنان آینه وار در نظرگاه تو استادم پاک ، که چو رفتی ز برم چیزی از ماحصل عشق تو برجای نماند در خیال و نظرم غیر اندوهی در دل،غیر نامی به زبان جز خطوط گم و ناپیدایی در رسوب غم روزان و شبان لیک ازین فاجعه ناباور با غریوی که ز دیدار بناهنگامت ریخت در خلوت و خاموشی دهلیز فراموشی من در دل آینه باز سایه می گیرد رنگ در اتاق تاریک شبحی می کشد از پنجره سر در اجاق خاموش شعله می جهد از خاکستر من درین بستر بی خوابی راز نقش رویایی رخسار تو می جویم باز باهمه چشم او را می جویم با همه شوق تو را می خواهم زیر لب باز تو را می خوانم دایم آهسته به نام ای مسیحا! اینک مرده یی در دل تابوت تکان می خورد آرام.... احمد شاملو + یه زمانی شعرای شاملو رو دوست نداشتم ، ولی الان حسابی طرفدارش شدم. + نمی دونم این عطش سیری ناپذیر من واسه کتاب از کجا اومده،هرچی بیشتر می خونم؛مشتاق تر میشم . وقتی فکر می کنم هنوز این همه کتاب هست که من نخوندم؛دیوونه میشم. یه مقاله خوندم تو روزنامه در مورد اینطور افراد که میشه گفت جنون کتاب دارن.جالب بود؛پیدا کردم واسه شما هم میذارم بخونید . + من باز سرما خوردم؛ زمستون کم بود؛ دیگه تابستون هم من سرما می خورم.دلم واسه خودم می سوزه. + بعد از 2 ماه رفتم نتیجه اعتراضم رو گرفتم(زحمت کشیدم)، نتیجه کلی سرو کله زدن این شد که 3 صدم اومد رو معدلم 85/19 . بد نیست؛ دیگه.آبرومندانه است. اگه یاد بگیرم اینقدر حرص نمره نزنم خوبه ! + بعد از کلی دربدری تونستم یه متن واسه لکچرم پیدا کنم؛چه ذوقی کردم.خودمو کشتم تا خوب بهش مسلط شدم و حفظش کردم.بعد از اینکه تموم شد؛استادمون در کمال خونسردی میگه متنت خیلی تخصصی و سخت بود؛از حد کلاستون فراتر بود.باید یه چیز ساده تر می گفتی ! داشتم آتیش می گرفتم . حیف اون همه زحمت و صرف اون همه وقت . + دوستتون دارم... خداحافظ نازنین آمدو دستی به دل ما زد و رفت پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت سایه ان چشم سیه با تو چه می گفت که دوش عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ ردیا خبر از یک شب طوفانی داشت گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت چه هوایی به سرش بود که با دست تهی پشت پا برهوس دولت دنیا زد و رفت بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون بود قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت همنوای دل من بود به هنگام قفس ناله ای بر غم مرغان هم آوا زد و رفت هـ.ا.سایه پ.ن1: این شعر سایه رو خیلی دوست دارم؛بی نظیره! پ.ن2: دردم از دوست است و درمان نیز هم/دل فدای او شد و جان نیز هم! ربطش چی بود نمی دونم؛ حافظ خونم پایین اومده بود به قول کافه جونم! پ.ن3: بالاخره «چراغ ها را من خاموش می کنم»از _زویا پیراد_رو خوندم!خیلی مایل بودم ببینم کتابی که اون همه جایزه برده و به چاپ بیست و نهم رسیده چه ویژگی داره!جالب بود،خوشم اومد . بادبادک باز از خالد حسینی رو هم خوندم ، اونم بد نبود.خاک غریب جومپا لاهیری رو هم خریدم ولی هنوز نخوندم؛این یکی هم برنده جایزه پولیتزر بوده البته نویسندش!کتاب خوب سراغ دارید معرفی کنید ولی خواهشاً از این رمان های آبکی ایرانی نباشه ! پ.ن4: چرا اینقدر دیر به دیر سه شنبه میشه؛کاش همه روزا سه شنبه بود . پ.ن5: چقدر همه چیز یکنواخت شده؛دارم یه وب تکونی حسابی می کنم؛ به یه تغییر و تحول حسابی نیاز دارم . پ.ن6: آدرس وب دوستمه ؛ سر بزنید : www.maniaprincess.blogfa.com پ.ن7 : هیچی دیگه! خداحافظ خوبین؟...من که خوب نیستم...یه بلایی سرم اومده که خدا نصیب دشمناتون نکنه ! پریشب رفته بودیم خونه بابابزرگم.. دیر وقت بود که برگشتیم خونه ؛ منم امتحان شیمی داشتم ؛ نشستم مثل بچه ی آدم چندتا نمونه امتحانی حل کنم که مثل آدمای خنگ نرم سر جلسه . ساعت یک بود ؛ خواستم بخوابم ؛ طبق معمول قبل از خواب ، رفتم یه لیوان آب بخورم ، گوشی ام رو اوپن آشپزخونه بود ؛ صفحه اش روش شده بود ؛ اومدم ببینم چه خبره که ... یهو احساس کردم یه چیزی فرو رفت تو پام... جیغم رفت هوا.. داداشم و مامانم داشتن تلویزیون نگاه می کردن.. همین که من جیغ زدم داداشم پرید و گفت : وای مامان.. سیخ ! دردسرتون ندم ! یه سیخ کباب حدود 5سانتی فرو رفته بود کف پام ! از ترس داشتم می مردم . از صدای ما بابام بیدار شد ، یه وضعی پیش اومده بود فجیع . از درد و ترس داشتم می مردم . بابام سیخ رو که کشید بیرون ؛ اون وقت فهمیدم چه بلایی سرم اومده ! فکر نمی کردم انقدر عمیق باشه . حالا هم پانسمان ، درست هم می تونم راه برم ، در می کنه . تورو خدا دعا کنید زود خوب شه . من اصلاً نمی تونم یه جا بشینم ، باید روزی هزار بار پله های اتاقم رو بالا پایین برم . قسمت جالب قضیه مدرسه رفتن و امتحان دادن با این پای آش و لاشه . آخر عمری شدم مایه ی خنده ی مردم . دلم می خواد سر همه ی اونایی که نگاهم می کنن بکنم . التماس دعا دارم . زندونی شدم تو خونه ، یا باید تلفن جواب بدم و یا عیادت کنده هایی که اولین سوالشون اینه که ؛ سیخ چطوری رفت تو پات ؟ فقط برام دعا کنید عفونت نکنه ! آخه زخمش خیلی عمیقه . منتظرم زود خوب شه ها ، به دعاهاتون نیاز دارم .
| Design By : Night Skin |

